کلاس ششم نورآباد دلفان
ملغمه ای از آموزش ابتدایی وپرورشی 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!
پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌
سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.
مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.
مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.»

http://shortgoodstories.blogfa.com/post/21/-%d9%86%d8%b4%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c%d8%aa-





تاريخ : شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : رضایی راد | نظرات ()
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed

جستجودر اين وبلاگ



در اين وب
در كل اينترنت
مترجم سايت
ساعت نظر انلاین امار خبر موسیقی

دانلود آهنگ جدید

کد هدایت ليگ داستان
 جمله تصادفي

.

آيا ميدانيد
كد لينك بلاگ

Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگر