نامه کودک یتیم به دوستش

میدونی علی خیلی خوشحالم واسه اینکه آنجا که میریم مامان دیگه همیشه باهامون غذا میخوره .. آخه اینجا ما اکثرا غذا نداشتیم وتو هفته چند بار بیشتر چیزی واسه خوردن نداشتیم و وقتی هم همسایه ها برامون غذا میاوردند مادرم میگفت اشتها ندارم .. تو وخواهرت بخورید .. من میدونستم دروغ میگه .. واسه اینکه من وخواهرم سیر بشیم چیزی نمیخورد .. واسه همین به مامان قول دادم هرجا بره باهاش بریم .. علی شبا مامانم دزدکی گریه میکرد .. من وخواهرم متوجه میشدیم وماهم دزدکی گریه میکردیم ..

مامام بیچاره اس علی .. صبح تا شب میره خونه مردم رو تمیز میکنه وبعدشم سبزی هاشونو میاره خونه شبا تمیز میکنه .. خیلی خسته میشه .. همیشه تمام بدنش درد میکنه ولی دکتر نمیره .. امشب دیگه با هم میریم پیش خدا .. اونجا میبرمش دکتر خوب بشه ..

مامان میگه خدا خیلی مهربونه وما رو میبخشه .. علی من از خدا گله دارم .. چرا اینمدت به ما سر نزد ..

امشب من و خواهرم ومامان هر سه نفری حمام کردیم .. آخه مامان گفته باید تمیز باشیم ..

مامان الان داره شام رو درست میکنه ولی نمیدونم چرا مرتب گریه میکنه و با خودش حرف میزنه .. همش هم میگه خدایا ما رو ببخش .. خدایا ما رو ببخش ..

مامان گفت تو این غذا چیزی میریزم که وقتی بخوریم اولش یه کم درد میکشیم ولی بعدش واسه همیشه از این زندگی کوفتی راحت میشیم و سه تایی میریم پیش خدا ..

علی مامان داره صدام میزنه .. از فردا دیگه من تو بهشت پیش بابا زندگی میکنم .. آنجا همیشه غذا داریم .. هر وقت خواستی بیا سر بزن ..

خداحافظ

 

نوشته : عبدالله خسروی (پسرزاگرس)

/ 3 نظر / 45 بازدید
رضایی

با سلام خدمت بازدیدکنندگان به خدامن اطلاع از زندگی بعضی همکاران یا دوستان همشهریم ندارم که پاسخ بدهم من قبلا این همکارمو میشناختم نمیدونم این شهر هستند یا رفتن یک سالی هست ازش خبر ندارم در پاسخ تگرگ گفتم کار ما بهم ربط نداره هر کسی به کار خودش مشغوله

نیوشا

ممنون واقعا زیبا بود مررررررررررررررررررررررسی